تبليغاتX
به يـاد وطن ...

به کجا چنین شتابان ...

 

کوله بارت را بسته ای و شتابان به سوی آیندۀ بی رنگت لبریز شده ای . نمیدانم و نمیدانی به کجا ؟ امّا میروی ...من و تو فقط نامی شنیده ایم . ما میوۀ غربتیم مانند میوه های انباری این فصل که مزۀ آب هم نمیدهیم مانند تمام غنچه های مصنوعی که خاصیتی نداریم امّا میرویم و برایمان چه روشن است به محض رسیدن به خاک پاکش ریشه میدوانیم و بوی عطرمان تمام پروانه های وطن را مست میکند . ایمان داریم میوه های انباری هم در نهایت تشنگی را رفع میکنند . ما آمده ایم کوله به پشت و دل به دست و همانگونه باز میگردیم ، تا کوله ها را در خانه و دلها را در سینه قرار دهیم و آرام بیارامیم .

شاید میروی تا رنجنامۀ قطور غربت را با هزاران صفحۀ پر درد و دودش پایان دهی و آغاز کنی حک کردن تاریخی از نو با معجونی از استواری و همت . آری ! وقت آن است ریشه ها را دریابیم و نگذاریم هوای مسموم غربت بی حسشان کند .

وقت آن است که دریابیم تکه های وجود وطن را که در میان هزاران زبان و فرهنگ و در لابه های مرزهای جغرافیایی این سیاره گم شده است .

وقت آن است دمی از روح مسیحایی مام میهن را در وجودهای صامت بدمیم تا شاید فریادی از گلو امّا برای وطن برآورند .

ای هموطنم ! ای تکه ی جدا مانده از وطنم !

بیا کنار هم بایستیم ، نه رودرروی هم ، بیا کنار هم بایستیم تا پازل بهم ریخته و کریه وطن را به تصویری زیبا و دلنشین مبدل کنیم و بسازیم آنچه را که شایسته ی آنیم .

و خوب میدانی و خوب میدانم که اگر تو نباشی، جزئی از تصویر وطن تا ابد بی رنگ خواهد ماند

+ نوشته شده توسط a.f در 88/08/26 و ساعت 17:52 |

نزديكم زد‌ور و دورم زنزديك

تاريكم زروشن و روشنم زتاريك

سنگم زنرم و نرمم زسنگ

سيرابم زتشنه و تشنه‌ام زسيراب

دشتم زكوير و كويرم زدشت

سوارم زپياده و پياده‌ام زسوار

خروشانم زآرام و آرامم زخروش

خوبم زبد و بدم زخوب

قهرم زآشتى و آشتى‌ام زقهر

دوستم زدشمن و دشمنم زدوست

صلحم زجنگ و جنگم زصلح

رهايم زبند و بندم ز رها

عشقم زكينه و كينه‌ام زعشق

كامم زناكام و ناكامم زكام

هستم زنيست و نيستم زهست

زندگى‌ام زمرگ و مرگم ززندگى

اوجم زقئر وقئرم ز اوج

مُلكم زمِلك و مِلكم زمُلك  

آهم زهاى و هايم زآه

اينم زآن و آنم زاين

قلبم ز درد و دردم زقلب

گفتارم زحس و حسم زگفتار

 

+ نوشته شده توسط a.f در 87/06/07 و ساعت 7:19 |

مهاجر

نبینی دردِ غــــربت را کـــه ما خــــانــه بدوشانیم

بتو ای روزگــــــار نفرین که هر لحظه هراسانیم

سخن از ناکسـانِ شـــرق و غرب آمد به گوشِ ما

خـــدایا رحمی بر مـا کن که آزاد لیک به زندانیم

نگــــاه تلخِ بــــر مـــا میکند آن اجنـــبی هـــر دم

کــه مــــا از خلق تـــو هستیم، لیکن از ضعیفانیم

به هــــرجا میرویم جـــائی بــــرای دل نمی یابیم

به چشم شـــرقی و غــــربی، همان خارِ مغیلانیم

اگــــر خشکیده شـد خارها ندیدیم جـرئتی در کس

هـــزاران گل بهمـــــراه است ،نگوییم ما یتیمانیم

به هــــر شب ناله هــــای زار دارد بـاز دلِ تنگم

چــــرا آن رنگِ بیرنگــــی که بوده ،ما به دنیآییم

اگر آن شعــر مینائیم کـــــه از وزن فارغیم چندی

سپیـــدی را خــــــرسندییم اگــر چه کنجی تنهاییم

ضیاییم بهــــر دلهایی کـــه تاریک شد در غربت

جوانیم گـــــر درین غــــربت،مثلِ آن پیرِ بُرناییم

چو جرمن نیک نیاندیشد هزاران خانه ویران بین

قفس بـــــــا سیم و زر ساخته،همه جمله بزندانییم

هــــــــــزاران مردِ آزاده به قصد جرمنی در راه

هزاران خـــــانه ویران بین،زآن مـردم که آلمانند

مشــــو غـــــافل که جای ما همان افغانسِتان باشد

ندانست کس که خاکِ ما چقدر پاک و گران باشد

بغیر از کشورت هـــــــرجا روی آن اجنبی گوید

بــرو بیـرون ازین کشور،ترا گر یک نشان باشد

نشانِ خلـــقِ روفوجـــی فقط در ســــر نمی باشد

اگــــر او جمله ای گـــوید،هـزاران دردسر باشد

نمیگیـرد هــــر کشــــور مهاجـــر تا کـــه بتواند

اگــــر یک کشوری گیـــرد،بدان شق القمر باشد

خـــزانِ کشــورم بهتر ز هر باغیست در غربت

زنــم بوسه خاک خـــویش،بمن صدارمغان باشد

به قـــربانت شوم ای خاک تویی آن مادرِ دلسوز

تــرا بهتـــر ز صد کاخی که ما را ارمغـان باشد

+ نوشته شده توسط a.f در 86/08/04 و ساعت 9:10 |
فیلتر شکن
+ نوشته شده توسط a.f در 86/07/17 و ساعت 21:15 |
+ نوشته شده توسط a.f در 86/07/15 و ساعت 11:22 |
پروردگارا
به من آرامش ده
          تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
         تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده
         تا تفاوت این دو را درک کنم
مرا فهم ده
         متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق من رفتار کنند
+ نوشته شده توسط a.f در 86/05/14 و ساعت 12:43 |
+ نوشته شده توسط a.f در 86/05/11 و ساعت 19:21 |

             

+ نوشته شده توسط a.f در 86/05/05 و ساعت 8:0 |

بسمه تعالی

آدمي هر گاه به سرزميني تازه پا مي گذارد، با جهاني از ناشناخته ها رو به رو است، با

ترديدها و دل مشغولي ها ناشناخته ها خوش آيند و روح بخشند و ناخودآگاه جذبه اي دارند كه

آدمي را مجاب مي كند، خود را به ديگران بشناساند

براي انس با محيط پيرامون دلپذيرترين راه مهرورزيدن است، هر چند كه مفهوم گنگي شده

باشد و در اعتمادِ زخم خورده يِ مخاطبش دير رخنه كند. آدمي به دردي خو كرده است كه

سهل انگارانه آن را پذيرفته است و به آن تن داده

  از اين رو براي شناساندن و بازگو كردن هنر و فرهنگ سرزمين مان نيازمند ياريتان هستيم؛

شما مي توانيد در غني كردن بخش هاي مختلف اين سايت همراهمان و ياري گرمان باشيد.

از شما نازنينان تقاضاي آن داريم كه سعي در نگه داشتن يك محيط فرهنگي را بنماييد.

شما می توانید مطالب خود را برای درج در وبلاگ به ایمیل من بفرستید< یا در بخش

نظرات قرار دهید.

 با تشکر

+ نوشته شده توسط a.f در 86/05/01 و ساعت 12:52 |

+ نوشته شده توسط a.f در 86/04/21 و ساعت 18:33 |

  موج  پیشاهنگ طوفانیم  ما    

   صلح گیتی را نگهبانیم ما

   درنبرد  زنده گانی  ،پیشرو  

     لشکر مزدور  ودهقانیم ما

قلب  کوهها آشیان  ما  بود     

لعل گلگون بدخشانیم ما

عظمت ما خفته، درشهر هرات   

وارثانسربدارانیم ما

 درکنار  هیلمند   پر خروش    

تشنه لب صحرانوردانیم ما

 ازدل  خونین ما  جوشد امید     

لاله های بلخ  وپروانیم  ما

بامیان  وفاریاب   و غزنه  را   

پهلوان  و مرد میدا نیم  ما

+ نوشته شده توسط a.f در 86/03/18 و ساعت 14:2 |

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

+ نوشته شده توسط a.f در 86/03/15 و ساعت 12:21 |

از من جدا شده است دل روستایی ام

تنهایی شبانه و سیگار و چایی ام

از من هزار سال مرا دور می کند

کیف وکتاب و مدرسه ابتدایی ام

آواره خلق می کندم در نگاه تو

یک قوی زخم خورده ،ندانی کجایی ام!

شب می رسی به هیات یک ماه کامل از ...

رنگین کمان پلی که تو تنها بیا یی ام

یک ماه  می شود که گم ات کرده ام ولی

امشب تمام می شود آری جدایی ام

بانو ببین! به عشق پناهنده می شوم

تنها نشسته ام که تو از در درآیی ام!

تنها صدای عشق تو اواز می شود

من سال هاست عاشق این تک صدایی ام

از من مخواه تاقفسی بی صدا شوم

من یک پرنده ام که به فکر رهایی ام

+ نوشته شده توسط a.f در 86/03/14 و ساعت 9:3 |
+ نوشته شده توسط a.f در 86/03/02 و ساعت 22:0 |

 

+ نوشته شده توسط a.f در 86/02/22 و ساعت 3:37 |
 بنام خدا وسلام

ممنون و متشکر از دوستايي که سر ميزنن به وبلاگ

شرمنده دير به دير آپ ميشه ولي سعي ميکنم واسه شما عزيزان مطالب و اشعار خوبي بنويسم .

منتظر نظرهای خوبتون هستم 

 

+ نوشته شده توسط a.f در 86/02/17 و ساعت 21:45 |
+ نوشته شده توسط a.f در 85/05/11 و ساعت 19:20 |

 

+ نوشته شده توسط a.f در 85/04/28 و ساعت 5:45 |

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم

مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی
ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم"

اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...
جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم

تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود
گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم

تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب
برو ای مهربان اما...
" تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده توسط a.f در 85/02/28 و ساعت 5:10 |

 

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد

داستان غم تنهايي من گوش كنيد

قصه ي بي سرو ساماني من گوش کنيد

گفت و گوي من و حيراني من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سور نگفتي تا کي؟

سوختم  سوختم  اين راز نهفتني تا کي؟

روزگاري من و دل ساکن کوئي بوديم

ساکن کوي بت عربده جويي بوديم

عقل و دين باخته ، ديوانه ي رويي بوديم

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت

يوسفي بود ولي هيچ گرفتار نداشت

اول آن کس که گرفتارش شد من بودم

باعث گرمي بازارش شد من بودم

+ نوشته شده توسط a.f در 85/02/16 و ساعت 5:59 |
+ نوشته شده توسط a.f در 85/02/16 و ساعت 5:56 |

درد دل دختر افغان از...

+ نوشته شده توسط a.f در 85/02/13 و ساعت 5:7 |

+ نوشته شده توسط a.f در 85/02/01 و ساعت 20:20 |
آيندة هر ملتي را نيروي انساني آن (دانشمندان، مهندسان، پزشكان، كارگران ماهر و...) تعيين مي‌كند، چه اين كه مواد خام هر كشور را نيروي انساني آن تغيير داده و قابل استفاده مي‌كنند بدون شك پيشرفت‌ها و عقب‌ماندگي كشورها در كنار عوامل ديگر ريشه در سوابق كاري آن‌ها در عرصه‌ي آموزش و پرورش دارد.

عموم اطفال از يكصد سال پيش، در اروپاي غربي به مدرسه رفته و مي‌روند ولي هنوز در بعض كشورها امكان تحصيل براي همگان فراهم نيست. حال آنكه سرماية دانش بسيار مهم‌تر از سرماية توليد است، زماني كه (سموئل اسليتر Somuel slater) در سال (1789) بدون داشتن حتي يك طرح از انگلستان به آمريكا رفت، تا در آن‌جا روش ساختن ماشين‌هاي نخ‌ريسي را آموزش دهد، به قول (تاردن Tardin ) تمام سرماي‌هاي كه صنعت بزرگ آمريكا از آن ناشي مي‌شد، را در مغزش حمل نموده‌بود.

سوادآموزي شرط اصلي توسعه است، مدرسه علاوه بر آموزش، خواندن و نوشتن، حس كنجكاوي افراد را بيدار مي‌كند و او را اجباراً از محيط محدود خانواده يا قبيله بيرون مي‌كشد، فرد وجود دنياي متفاوت با دنياي خودش را كشف مي‌كند، فقط به همين يك دليل هم كه باشد، مي‌توان مدرسه را محرك اصلي توسعه و پيشگيري از فقر و عقب‌ماندگي تلقي كرد. معلومات مدرسه عملاً براي فردي كه مي‌خواهد به منظور فعاليت‌هاي صنعتي از ده خود بيرون رود و كارگر ساده باقي نماند، ضروري است و اگر در كشورهاي جهان سوم به آموزش توجه نشود تلاش‌هاي كه براي رشد، توسعه و مبارزه با فقر انجام مي‌گيرد، موفق نمي‌شود، زيرا اين جوامع با گذشته‌ي خويش پيوند سختي دارند و رو در روي هرگونه نوآوري قرار مي‌گيرند

برگرقته از : مكانيسم پيشگيري و رفع فقر بر اساس كتاب و سنت

 

+ نوشته شده توسط a.f در 85/02/01 و ساعت 19:40 |

درین غــــربت ســـرا بیمــــــــــار و زارم

بــــه کنج بیکســـــی زار و نـــــــــــــزارم

بیــــــا جـــانا شبــی حال دلـــم پــــــــــرس

دمـــــی تسکین شـــــــود درد هـــــــــزارم

درین غــــربت ســـرا گــــم کـــرده خـــانـه

غــــم مارا در اینجــــــا کس نــــــــدانـــــــه

اگــــر دوستی بیـــــایــــد پیش رویـــــــــــم

کشــــم آهـــــــی ز بیــــــداد زمــــــــانـــــه

درین غــــربت ســـرا اشکـــی بــریـــــــزم

زنــــــم خنجــــر به قلب پـــــــــــر ستیــزم

اگــــــر روزی ببینــــم شـــــــام هـــــــرات

کنـــــم سجــــده تـــــو را، یــــار عـــزیــزم

جهــــان را یخ گــــرفت از آه ســــــــــــردم

زمیــــن لـــرزید از این فـــــــــریـاد و دردم

در اینجـــــا در مـــزار بیکســــی هـــــــــــا

همیشــــــه گــــریه کــــردم گــریه کــــــردم

اگـــــراین شب تـــــار پایـــــــان داشتـــــــی

کســـی را درد مـــــن بـــــــریان داشتــــــی

همـــــی کــــردم منـــــاجــات پیش خــدایـــم

دو چشـــم پــــر حســـــرتم گـــــریان داشتی

اگـــــر اشکــــم شود درمـــــــــــــــان دردم

اگــــــــر داری نظـــــر بــــــر رنـگ زردم

کنـــــم جـــانم فــــــــدای نـــــــام مهیــــــــن

همیــن فـــــــــردا بســــویش بــــاز گـــــردم

گهــــــی گــــریم گهـــی خنــــدم بحـــــــــالم

نمیــــــده درد بــــــی میلـــــــی مجــــــــالــم

اگــــر پـــــرسد کســــی حـــــال دلــــــــم را

ز درد هجــــــر تــــــو بسیــــــار بنــــــالـــم

 

+ نوشته شده توسط a.f در 85/01/03 و ساعت 23:7 |

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره

اخرخط زندگی این نفسای اخره

وقتی دارم باهرنفس ازاین زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون ازاین واون دلگیر می شم

این اخر راهه دیگه بایدکه تنها بمیرم

تنها تواوج بی کسی توغربت ارووم بگیرم

بایدبرم،بایدبرم،باید که بی تو بمیرم

اخ که چه سنگین می زنه این نفسای اخرم

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی

گلایه هامو می تونی ازتوی چشمام بخونی

بگو اخه جرمم چیه؟ که باید اینجوربسوزم

هیچی نگم،دادنزنم،لبامو رو هم بدوزم

دربه در غزل فروش منم که گیتار می زنم

باهرنگاه به عکست انگارمن خودمو دار می زنم

نفرین به من،نفرین به عشق،نفرین به بخت وسرنوشت

به اون نگاه که اسمتوتو سرنوشت من نوشت

نفرین به من،نفرین به تو،نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو...

+ نوشته شده توسط a.f در 85/01/03 و ساعت 19:43 |
+ نوشته شده توسط a.f در 85/01/03 و ساعت 15:39 |

+ نوشته شده توسط a.f در 85/01/03 و ساعت 8:5 |
+ نوشته شده توسط a.f در 85/01/01 و ساعت 10:31 |

 

تا تو شهر چشماي تو بارون ميگيره

تا تو سيل نگاه تو اشكم ميگيره

        با ابراي سياه چشات، بارون نم نم

               مي شينه روي گونه هات، مث يه شبنم

                         تو براي شب من، يه نور مهتابي

                               قصه هاي يك كتابي

                                تا با تو شوق پروازه، مي مونم با تو

                                    تا با تو شور آوازه، مي خونم با تو

                                           تو مثل سپيده دمي تو اوج شبهام

                                               تو مثل پيام نوري تو موج شبهام

 

+ نوشته شده توسط a.f در 84/12/29 و ساعت 17:7 |


Powered By
BLOGFA.COM