به کجا چنین شتابان ...
کوله بارت را بسته ای و شتابان به سوی آیندۀ بی رنگت لبریز شده ای . نمیدانم و نمیدانی به کجا ؟ امّا میروی ...من و تو فقط نامی شنیده ایم . ما میوۀ غربتیم مانند میوه های انباری این فصل که مزۀ آب هم نمیدهیم مانند تمام غنچه های مصنوعی که خاصیتی نداریم امّا میرویم و برایمان چه روشن است به محض رسیدن به خاک پاکش ریشه میدوانیم و بوی عطرمان تمام پروانه های وطن را مست میکند . ایمان داریم میوه های انباری هم در نهایت تشنگی را رفع میکنند . ما آمده ایم کوله به پشت و دل به دست و همانگونه باز میگردیم ، تا کوله ها را در خانه و دلها را در سینه قرار دهیم و آرام بیارامیم .
شاید میروی تا رنجنامۀ قطور غربت را با هزاران صفحۀ پر درد و دودش پایان دهی و آغاز کنی حک کردن تاریخی از نو با معجونی از استواری و همت . آری ! وقت آن است ریشه ها را دریابیم و نگذاریم هوای مسموم غربت بی حسشان کند .
وقت آن است که دریابیم تکه های وجود وطن را که در میان هزاران زبان و فرهنگ و در لابه های مرزهای جغرافیایی این سیاره گم شده است .
وقت آن است دمی از روح مسیحایی مام میهن را در وجودهای صامت بدمیم تا شاید فریادی از گلو امّا برای وطن برآورند .
ای هموطنم ! ای تکه ی جدا مانده از وطنم !
بیا کنار هم بایستیم ، نه رودرروی هم ، بیا کنار هم بایستیم تا پازل بهم ریخته و کریه وطن را به تصویری زیبا و دلنشین مبدل کنیم و بسازیم آنچه را که شایسته ی آنیم .
و خوب میدانی و خوب میدانم که اگر تو نباشی، جزئی از تصویر وطن تا ابد بی رنگ خواهد ماند


















